بعد از مدت ها من و نمک ها

 

سلام

بخاطر تاخیرم در آپ کردن وبلاگ ازتون معذرت میخوام

چند وقتی بود از اینترنت بدم اوومده بود, قضیش مفصله , مجال تعریف نیست اما...

دوست دارم چیزی که ته دلمه رو بگم

این دوسالی که باهم بودیم , حتی یک لحظه هم قدر همدیگه رو ندونستیم

همش دعوا , چشم و هم چشمی ,سوسه اومدن , قهر هایی که وقتی از طرفین میپرسی دلیلش چی بوده فقط توی چشمت زل میزنن و وقتی با کلی تحقیق و پرس و جو علتشو جویه میشی مسخره تر چیزیه که میشه تصور کرد و هز دو طرف , طرف مقابلو مقصر و شروع کننده میدونند.

بگذریم

ما همیشه همدیگرو دوست داشتیم , تظاهر میکردیم متنفریم , از هم بدمون میاد , بی تفاوتیم , یا اصلا هم کلاسیهامون برامون مهم نیستند اما ...اما این دو روزی که درس و کلاس  روی هوا بود و صندلی داغ گذاشتیم و حرفای دلمون رو زدیم , برامون خیلی چیزا روشن شد

چهارشنبه که نیومدم , مامانم نذاشت بیام چون شبش تا صبح از دندون درد مثل روح سرگردان راه میرفتم. چند باری تقلا ککردم که از جام بلند شم , تاکسی بگیرم و بیام مدرسه اما نتونستم , از اثر بروفنایی که خورده بودم بیهوش میشدم.شاید بتونم بگم اولین روزی بود که از غیبت کردنم به شدت ناراحت بودم.ناراحت و گریان. همون روز تصمیم گرفتم بدون اعتنا به اون همه کاری که دارم و ساعت یک باید برم جایی که همتون که باید بدونید میدونید بیام مدرسه.میدونید چرا؟ چون حس میکنم خیلی دوستتون دارم...خیلی! حس میکنم نمیتونم تحمل کنم بیست و چهار روز نبینمتون.

شاید فکر کنید دوباره احساساتی شدم و دارم یه حرفی رو همونطوری رو هوا میزنم ویا احساسیه که فروکش میکنه و صبح شنبه که خوابم اومد دوست داشتن و همه ی اینا رو فراموش بکنم اما اصلا اینطور نیست , حس کردم تو این دوسال و نیم نشناختمتون , درکتون نکردم , نفهمیدم چقدر دوستتون دارم , با دلخوشی های الکی و چیزای پیش پا افتاده خودمو سرگرم کردم

ازتون میخوام تو این یه ماه آخری که پیش هم هستیم با هم مهربون باشیم

کدورت ها و دلخوری ها رو بذاریم کنار

همدیگرو ببخشیم

بخدا اگه بخشیدن باعث میشد کوچیک بشیم خدا اینقدر بزرگ نبود

کینه بدل نگیریم , حتی از معلما (بخوانید جلاد ها) حتی از حاج آقا , حتی از معونا(بخونید معمور مخصوص حاکم بزرگ , میتیکومان!) , حتی از مدیر عزیزمون

به قول عارفه از لحظه های باهم بودن استفاده کنیم , بذارید دوباره اسم سوم یک , به عنوان متحد ترین و باحال ترین و اکتیو ترین کلاس شناخته بشه...

شنبه میام...باوجود همه ی کارهایی که باید انجام بدم و استرسشونو دارم...باوجود دندون درد شدیدم....با وجود اینکه تحمل سر کلاس نشتنو ندارم ...میام , فقط بخاطر شما , به عشق شما , به دلتنگی شما

پ.ن1:ممنون از همه ی کسایی که تولدمو تبریک گفتن . ممنون تولدم بیست و شیشمه نه بیست و سوم! بیست و سوم تولد آتناس!
پ.ن2:سر سفره  ی هفت سین , اگه وقتی , ساعتی , لحظه ای , ثانیه ای دلتون شکست و حال خوبی پیدا کردید , با چشمای خیستون برای همه دعا کنید

پ.ن3:امیدوارم تعطیلات پرباری داشته باشید و خدا به وقتتون برکت بده تا بتونید درست ازش استفاده کنید.البته درست استفاده کردن فقط درس خوندن نیست , لذت بردن از لحظات , بهترین استفاده ایه که میتونیم از وقتمون بکنیم

پ.ن4: ممنون که حوصله کردیدو اینا رو خوندید , ببخشید که یکم طولانی شد

پ.ن5: اگه خواسته یا ناخواسته ناراحتتون کردم , پشت سرتون حرف زدم یا ازم بهتون بدی رسیده حلالم کنید , همتونو حلال کردم

پ.ن6:ببخشید یکم غم انگیز شد , قول میدم سر فرصت یه پست شاد و پر انرژی بذارم , درست مثل نمک سابق!

پ.ن7:ترو خدا نظر بذارید , بهم بگید که چی برداشت کردید و احساستون رو بیان کنید.ممنونم

پ.ن7:کلام همیشگیم : به پایان میرسد این پست , نمک ها همچنان باقیست

/ 5 نظر / 13 بازدید
n

[گل][گل][گل][گل][گل][گل] [گل][گل][گل][گل][گل] [گل][گل][گل][گل] [گل][گل][گل] [گل][گل] [گل]

n

[گل][گل][گل][گل][گل][گل] [گل][گل][گل][گل][گل] [گل][گل][گل][گل] [گل][گل][گل] [گل][گل] [گل]

n

[گل][گل][گل][گل][گل][گل] [گل][گل][گل][گل][گل] [گل][گل][گل][گل] [گل][گل][گل] [گل][گل] [گل]

الهام ذ

سلام فاطمه خوبی؟دندون دردت چطوره؟دلم برا همه بچه ها خیلی تنگ شده واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم.دوست داشتم شنبه بیام ولی حالم خیلی بد بود.در هرحال سال خوبیو همراه با دوستی برای همه ارزومندم.تو هم تو عید مطلب بذار تا بخونیم و یکم شاد شیم.

الهام ذ

سلام منم خوبم خداروشکر که دندونت خوب شد یادت نره شنبه رو بگی البته بچه ها مختصر برام گفتن.