حادثه در دفتر عاقد

عقد یکی از فامیلامون بود

قرار بود اول برن دفتر حاج آقا امامی محرم بشن بعد شبش جشن بگیرن

ما (من + خواهر وسطیم) هم به عنوان سیاهی لشگر دنبالشون رفتیم

رفتیم توی یه اتاق که یه سفره ی ساده پهن بود ما نشستیم و آقایون هم رفتن توی خود دفتر نشستن

بعد حاج آقا شروع کردن به خوندن خطبه و خاله ی دوماد داشت به شدت قند میسابید! انگار موظف بود قند به این گندگی رو تا آخرش بسابه

بعد یکم که سابید , خسته شد و دادش به خواهر من تا مسولیت خطیر قند سابیدنو به عهده بگیره

این وسط منم هی به آبجیم غُر میزدم که زود باش قندو بده به من

خواهرمم کلافه شد و قند رو سپرد دست شخص شخیصم!

چشمتون روز بد نبینه

یهو نفهمیدم چی شد قند از توی دستم لیز خورد و همچون همای سعادت تاراق! افتاد روی سر عروس بیچاره که کلی رفته بود توی حس!

یهو من زدم زیر گریه! و خواهرم زد زیر خنده , مامانم بهم بد نگاه کرد , عروس خانم نگون بخت سرشو میمالید!

دیگه با هر زجر و زاجراتی بود عروس خانم "بـــــــلـــــــــــــه" ی آبداری گفت و با چشمانی که از شدت درد پر از اشک شده بود به من نگاه میکرد! و منم از شدت خجالت آب شدم

فیلمش هست هنوز!

توضیحات اضافی: بیست روز بعد از این عقد ,حاج آقا امامی فوت شدن! قدممونو حال کنید!

شبشم با پا رفتم تو دیس شیرینی سفره عقد!!

/ 3 نظر / 11 بازدید
young muslim

ماشاالله ماشاالله.اخرش سالم رسيدين خونه؟مواظب خودتون نيستيد مواظب بقيه باشيد. منم از اين كارا خيلي ميكردم.همون هم سناي شما بودم.ب خاطر همين سعي ميكردم زياد كار نكنم يا كلا از ترسشون بهم كار نميگفتن.اما حالا بهتر شده.نميخوام كاركنم اما بهم كار ميگن [خمیازه] نتيجه ي اخلاقي اينكه كار بلد نباشي ب صرفه تره[چشمک][نیشخند]

young muslim

خداييش من ك بودم از خنده ميتركيدم.حالا داماد چي كار كردش.[قهقهه]

young muslim

بله بله ميفهمم.تو و ضعف؟استغفرالله.كلا خاطره انگيز بوده ها من ك بهت گفتم مامانم.[بغل]سه تا هم دختر دارم.تو هم شبيه دختر دومي ايم[قلب]