یکی بود...یکی نبود

وقتی عاشق شد...که دیگر دیر شده بود

حالا میفهمم که چرا اول قصه ها میگن یکی بود و یکی نبود...

این داستان زندگی ماست....همیشه همین بوده....یکی بود و یکی نبود....

در اذهان شرقیمان نمی گنجد باهم بودن...با هم ساختن...

برای بودن یکی باید دیگری نباشد

هیچ قصه گویی نیست که داستانش اینگونه آغاز شود:یکی بود و دیگری هم بود و همه با هم بودند...

و ما اسیر این قصه های کهن:

برای بودن یکی دیگری را نیست می کنیم.

از دارایی...از آبرو...از هستی...

آنگاه که بودنمان وابسته ی نبودن دیگری است...

هیچ کس نمی داند جزما....هیچ کس نمی فهمد جزما....

و آن کس که نمیداند و نمیفهمد ارزشی ندارد....حتی برای 

زیستن و این هنری است که آن را خوب آموخته ایم

هنر نبودن دیگری...

***

کاش میتونستیم یه ذره از خودگذشتگی داشته باشیم تا از این دعوا ها و کدورت های مسخره مون کم شهدل شکسته

 

/ 5 نظر / 9 بازدید
negin

manzur?

فاطمه

اییی کاش! ولی... اصن ولش کن

zoha

خیلی قشنگ بود

فاطمه

دروغ میگه منظور داشت![نیشخند]

فاطمه

اوهوم![نیشخند] بدجورم میخاره یکم پیین تر.... آهان... برو سمت راست... اینجا رو بمال... پایین تر رو چنگ بزن چون خیلی میخاره![شوخی]